{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

dream of love

part seven

بخارِ حمام کم‌کم شروع به نشستن کرد..
اما گرمایِ نهفته در هوایِ اتاق...

همچنان بر تنِ هر دو می‌لغزید... تهیونگ با نگاهی که گویی جونکوک را برای اولین بار در عمقِ وجودش می‌دید...

لبخندی محو بر لبانش نشاند... آن لبخند...نه از شادیِ صرف...

بلکه از رضایتِ آلفاییِ قدرتمندی بود که دانسته بود گنجی کمیاب یافته است...

«جونکوک...» صدایش حالا بم‌تر و آرام‌تر شده بود...

انگار که نجوایی برایِ شنیدنِ اعماقِ روحِ امگایِ کنارش...

«می‌دونم که ترسیدی... ولی این فقط یه شروع بود. شروعِ چیزی که قراره تمامِ دنیات رو عوض کنه.»

جونکوک، که هنوز زیرِ بارِ سنگینیِ کششِ غریزی و احساسیِ همزمان قرار داشت...

به چشمانِ تهیونگ خیره شد... آن چشمانِ آتشین...

حالا با رنگِ شرابیِ عمیقی می‌درخشیدند....که آرامش و اطمینان را در کنارِ مالکیتِ محض به تصویر می‌کشید....

او در آن نگاه...نه فقط قدرتی بی‌رحمانه...

بلکه وعده‌یِ پناهگاهی امن را هم می‌دید...

پناهگاهی که شاید تنها در آغوشِ این آلفایِ خطرناک یافت می‌شد...

«من... من آماده‌ام.» کلمات، شاید کمی لرزان، اما از تهِ قلبش بیرون آمدند..

حسِ اعتماد، رفته‌رفته جایِ ترس را می‌گرفت...و جایِ آن را...وابستگیِ عمیقی پر می‌کرد...

که انگار از همان لحظه‌یِ اول بینشان شکل گرفته بود...

تهیونگ دوباره به سمتش خم شد...اما این بار بوسه‌اش دیگر آن آتشِ سوزانِ اولیه را نداشت...

بوسه‌ای بود عمیق‌تر...پر از حسِ مالکیتِ آرام اما قاطع..

بوسه‌ای که انگار داشت مهرِ تملکِ خود را بر روحِ جونکوک می‌زد....

لمسِ انگشتانش که حالا رویِ خطِ فکِ جونکوک می‌لغزید..حاملِ پیامی بود...

پیامی از حفاظت، از بقا، و از پیوندی که ناگسستنی بود...

«می‌دونم که هستی.» تهیونگ با صدایی که انگار برآمده از اعماقِ وجودش بود.. زمزمه کرد...

او جونکوک را به نرمی از سینه فاصله داد.. اما نه آن‌قدر که بخواهد...

حسِ نزدیکیِ فیزیکی یا روحی از بین برود...نگاهش همچنان در جونکوک قفل بود..

گویی داشت نقشه‌یِ تمامِ وجودش را در ذهنِ خود ثبت می‌کرد...

«تو مالِ منی، جونکوک.» این جمله، نه یک تهدید، بلکه یک حقیقتِ محض بود...

حقیقتی که در دنیایِ تاریکِ مافیا...معنایِ بقا را داشت...

«و من... من ازت محافظت می‌کنم. از هر چیزی که بخواد بهت نزدیک بشه.»

جونکوک، در میانِ نگاهِ نافذِ تهیونگ..حس کرد که تمامِ ترس‌هایش در حالِ ذوب شدن هستند...

او حالا دیگر تنها نبود... این پیوندِ ناخواسته، اما ناگزیر، چیزی را در وجودش بیدار کرده بود...

چیزی که او را به سمتِ این آلفایِ قدرتمند می‌کشاند..

حتی اگر می‌دانست که این نزدیکی، او را به دنیایی پر از خطر وارد می‌کند...

.......ناگهان.......

--------------------------------------
خودم میدونم گند زدم به روم نیارین..
قشنگام بگین ۲ فصلش کنم یا توی یه فصل تمومش کنم؟
اویسا دستم به دامنت کجایی..
فقط به خاطر یکی از فالور ها تولدش بود گذاشتم... تولدت مبارک باشه..
شرط ها
۲۸ لایک
۳۰ کامنت
۸ بازنشر
با کمک:https://wisgoon.com/tahvvv
#بی‌تی‌اس #عشق_واقعی_فقط_تهکوک #آرمی #فیک‌تهکوک #تهکوک
دیدگاه ها (۵۱)

dream of love

dream of love

dream of love

بچه هااا

chapter 2p28همین که لب‌هایِ ا.ت، نرم و مطمئن، لب‌هایِ تهیونگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط